نمی دانم چیستم تنها می دانم چه نیستم
و آن را هم به درستی نمی دانم...
برچسب:
نویسنده: یونا اکبریپور
تخیل، سرپناه جانهای خسته است...
برچسب:
نویسنده: یونا اکبریپور
اراده زیستن با اندیشه مرگ آشکار می شود؛
وقتی فقط هستم فقط هستم؛ مانند میزی که
هست یا سنگریزه ای که هست؛ تنها با اندیشه
مرگ است که زیستن به اراده ای خودخواسته تبدیل
می شود...مرگ به زندگی اصالت می بخشد...
برچسب:
نویسنده: یونا اکبریپور
کاش آن بودم که می خواستم؛ آرزو طرح ناتمامِ
آیندۀ ممکن ماست...در هر آرزو حسرتی نهفته
است...آهی برنیامده...
برچسب:
نویسنده: یونا اکبریپور
آرزو کردن تخیل وضعیتی است که نیست.
آرزو کردن تجاوز به قلمرو مرگ است. تبدیل
مادۀ سخت مرگ است به اراده زیستن...
برچسب:
نویسنده: یونا اکبریپور
ما همه متن هایی با پایان بندی بازیم؛ هر اتفاقی
ممکن است رخ دهد...قمار تحسین برانگیز زندگی...
برچسب:
نویسنده: یونا اکبریپور
دیگری مرز نهایی من است؛ در غیاب دیگری،
در فضا حل می شدم... در نوعی آگاهی ابرگونه...
نوعی کیستی مه آلود...
برچسب:
نویسنده: یونا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: یونا اکبریپور
خلاقیت مکثی است که ابدیت بر لحظه های
کوچک گریزپا می کند...
برچسب:
نویسنده: یونا اکبریپور
زمانی انسان به راستی خشنود می شود که
قانون اخلاقی را نه برای پرهیز از گناه بلکه برای
کنش مندی ایجابی بخواهد...ریشه اخلاق در
ژرفای جان انسان است نه در مرجعیتی بیرونی
...عینی یافتگی مرجعیت های اخلاقی، اخلاق
را به قدرتی در کنار دیگر اشکال قدرت تبدیل
می کند...مرجعیتی بر پایه ترس ...
برچسب:
نویسنده: یونا اکبریپور